ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

3ماهگیه گل سرخمون مبارک

سلام نیم وجبی ِ من. نانازم بزرگ شدی.شدی نی نی کوچولوی 3ماهه ی من.ایشاالله تولدتو با بابا جونت جشن بگیریم.عزیزکم امروز شما شدی 3ماهه.یه نی نی ناز نازه 3ماهه که ایشالا6ماه دیگه روی ماهشو به ما نشون میده. گل ِ سرخ ِ من بخشید که این پست رو دیر گذاشتم آخه خونه نبودم. اینم عکس ناز شما در این ماه:   راستی گل نازم امروز من برای اولین بار خون دماغ شدم که خدا رو شکر در بارداری طبیعیه.ایشالا فردا یا پس فردا میرم خانه بهداشت تا صدای قلبتو بشنوم و کمی آروم بشم.حتما صدای قلبتو ضبط میکنم و هر شب مثه یه موسیقیِ گوشنواز گوش میکنم و کیف میکنم            ...
25 دی 1391

تکون بخور عشق ِ مامی

سلام گل سرخم... خوبی مامانی؟شبت بخیر. عزیز مامان تو دل من چیکار میکنی؟؟چرا من تکونی احساس نمیکنم؟؟چند باری نبض احساس کردم ولی الان ......هیچی!! دیگه نه حالت تهوع دارم نه هیچی اینجوری من نگرونت میشم... نی نی گولو من باید ماه 7حاملگی برم آمپول رگام بزنم چون من _ABهستم بابایی هم+O البته دکتر گفت اصلا جای نگرونی نیست. عزیزکم کوچولوی دوس داشتنیه من امتحانام شروع شده برا مامانی دعا کن بهشتیه من. دعا کن موفق تر از قبل بشم. راستی نفسم بهت گفتم که دخمل یا پسمل بودنت اصلا برامون مهم نیس چون دوتاشو دوس داریم،ولی راستش یه حسی بهم میگه تو پسملی هستی،هم من هم بابایی هم عزیز جونی و حتی مادرجون ِ من همه میگ...
24 دی 1391

دلتنگی های من ِ مامان

سلام نی نی گولوی من. خوبی گلم؟ظهرت بخیر،چه خبرا از تو دل من؟تو بیشتر خبر داری نازگلم. عشق مامان این دوران قشنگو خعلی دوس دارم و دوس دارم واقعا از تمام روزا و ساعتاش بهره ببرم ،...ولی سخت منتظر ورودتم منتظر 6ماه دیگه!بهم بد نمیگذره ولی عزیزم من دوس دارم بغلت کنم ببوسمت .............وای خدای من،کی اون لحظه میرسه؟؟!کی میشه که من عشقمو  بغلم کنم و نازش کنم؟؟!کی میشه که من کوچولومو تو بغلم فشارش بدم و بوسه  بارونش کنم؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟؟؟ ؟ کی میشه که منو بابایی سر تو وروجک با هم دعوا کنیم،من بگیرمت تو بغلم و بابایی بگه بسه بده به من این جیگر طلا رو. پریشب منو بابایی درگیرات داشتیم.باباییت سرشو گذاش...
20 دی 1391

ناهار امروز

سلام عزیزِ دل مامان. خوبی عشقم؟دیشب شدیییید هوس آش رشته کرده بودم و ساعت10و نیم با باباهیت تموم رستونا رو گشتیم و آش پیدا نکردیم! برای همون رفتم و وسایل آش رو خریدم و ناهار آش پختم. البته عزیز جونت آش رو با کشک درست میکنن ولی خانواده ی بابایی آش رو با رب درست میکنن من برای بابایی یه قابلمه ی کوچولو آش رو با رب درست کردم و بقیه رو هم با کشک. عزیزم این دومین آشی بود که من پختم.اولین آش رو تازه با بابایی ازدواج کرده بودم و ماه رمضون پختم اونم زیاااااااد! و بردیم خونه پدرجونت و اونجا خوردیم. ولی این آش رو برای تو عشقم درست کردم خدا رو شکر خوب شده بود . تاحالا هیچ آشی اینقد بهم نچسبیده بود و دلیلش هم فقط برا این بود که تو آش ...
17 دی 1391

تقدیر از همسر مهربونم

                            عزیزم سلام. این پست رو فقط و فقط برای  قدردانی از همسریه مهربونم و بابایی شما گذاشتم.عزیزکم بابایی واقعا این روزا حال و روز منو درک که میکنه هیچ تازشم داره بیش از حد منو لوس میکنه. خیلی خوش بحالت شده که همچین بابایی داری بیشتر از من داره برات روز شماری میکنه. نمیذاره من دست به سیاه و سفید بزنم.ظرفا رو میشوره جارو همه ی کارای خونه با بابایی شده . واقعا من خجالت زده ام.الانم لباسا رو ریخت تو ماشین و وقتی شسته شد درآورد و خواست پهن کنه که من گفتم واقعا داری خجالتم میدی بذار خودم پهن میکنم. فقط و فقط تهنا کاری میکنم غذ...
14 دی 1391

حرفای دل مامان با نی نی ناز نازیش

سلام عسلیه مامان. خوبی عشقم؟چند روزه دوس دارم یه پست خوشگل بذارم ولی چون حالم بد بود نشد...و اینکه الانم دیدم یکی از خاله های مهلبون وبلاگی نوشته که من تنبلم منم گفتم بهتره یه پست بذارم در این مورد. عمرِ مامان حالم خیلی بده همش بالا میارم و سر دردهای بدی میگیرم،البته سر دردهام مال میگرنه که ربطی به بارداری نداره ولی نمیتونم قرص بخورم و این خیلی بده... دیشب شام خونه ی دختر عموی بابایی بودیم و تازه زنعمو و بقیه فهمیدن من تو دلم شما رو دارم و خیلی خوشحال شدن و تبریک گفتن.وپرسیدن  که تو چه ماهی هستی و منم گفتم 2ماهو 7 روز  و عروس عمو گفت دیگه نگو 2ماهو 7 روز باید بگی دو ماهم پر  شده و رفتم تو 3.منم ...
10 دی 1391

نی نی گولوی من فک کنم تکون خوردی!

عشق مامان سلام. دیشب منو بابایی و پدرجون و عموها رفتیم خونه ی یکی از عموهای بابایی. اونجا من دو بار به فاصله ی نیم ساعت یه احساس عجیب کردم..... تو دلم یه حس تکون که نه ،احساس کردم گنجشک پر زد.نمیدونم به هر کی میگم ،میگن احساس الکی بوده و جنین از هفته 16 به بعد تکون میخوره.ولی یه حس خاص بود تاحالا تکون اینطوری نداشتم.بابایی هم میگه  من تورو درک میکنم و بعد از کلی مطلب خوندن گفت جنین 8هفته ای هم تکون میخوره اما ممکنه مادر احساس نکنه. راستی گل مامان، میگن جنین وقتی تکون خورد به هر کی نگاه کنی شبیه همون میشه...به نظر من همش خرافاته.البته من داشتم با زن عمو صحبت میکردم و سریع نگاهمو دزدیدم و به صورت باباجونت نگاه کردم. ...
9 دی 1391

اولین سونو همراه بابایی

سلام کوچولوی دوست داشتنیه من. خوبی عشقم؟امروز با بابایی رفتیم سونو. وای که چه حالی داد بابایی چشم از مانیتور بر نمیداشت وقتی من چهره ی بابایی رو دیدم خندیدم جون واقعا چهرش دیدنی شده بود.خدا رو شکر آقای دکتر گفت جنین سالمه و هیچ مشکلی نداره. الهی شکرت اینم عکست عزیز دل مامان بابایی:       گلِ نازِ مامان،اینم عکس کادو هایی که عزیز جون و خاله جون و دایی برات گرفتن.همچنین کتابایی که خودم شب عاشورا برات خریدم.ایشالا بفهمم جنسیتت چیه یه عالمه چیزی برات میخرم. راستی عزیز جونی هم برات یه بلوز ناز بافته که پیش من نیست.مشهده این شیرینی های خوشمزه رو هم بابایی وقتی اومد مشهد خرید(( شیری...
26 آذر 1391

دو ماهه شدنت مبارک

                                       سلام عزیز دل مامان. خوبی عشقم؟  الان دارم با یه دست تایپ میکنم و اون یکی دستم رو شمکمه. دارم وجودتو ناااز میکنم. شیطون بلای مامان اول از همه علت گذاشتن این پستو میخوام بگم.... بهله دو ماهه شدن شماااا الهی فدات بشم امروز رفتی تو2 ماه. وجود نازنینت بزرگ تر شده و معلومه که تو هم ذوق اومدن داری... میخوای ببینی صاحب این دل کیه؟؟ که شده خونه ی شما؟ یا میخوای ببینی صاحب این دستای مهربون که هر شب با عشق شما رو ناز میکنه کیه؟؟؟ دل،دله مامانیه عاشقه.  و صاحب اون د...
24 آذر 1391

دوران زیبای بارداری

                                                  سلام.عشق مامان.خوبی نفسم؟غذا بهت میرسه؟گرسنه که نمیمونی؟ مهربونم خیلی مواظبتم.مواظبم گرسنه نشی ،جات راحت باشه و ... عزیزکم بابایی اومد مشهد دنبالمون و  3تایی برا اولین بار با هم تو جاده بودیم و الانم خونه خودمونیم.وقتی رسیدیم بعد از یه استراحت کوچولو رفتیم خونه ی پدر جون.من نمیدونم چرا اینقد خجالت میکشیدم.و عمو هات هم دونه دونه به من تبریک گفتن و اون شب هم تموم شد. راستی نفسیه من ببخشید که دیر به دیر میام به وبلاگت آخه مشهد که بودیم ترجیح مید...
19 آذر 1391